گریه های بی بهانه

خدایا ...خدایا ...یگانه تویی همه گریه ها را بهانه تویی


تو بگو غیبت دست

  غیبت هر چه نفس ...   

        بین ما فاصله نیست ...

غیبت آخر تو

         کوچ مرغان صدا

               ختم این قائله نیست ...

نوشته شده در 91/12/21ساعت 16:36 توسط محسن اصغری| |

نگام نمي کني چرا ؟
چرا نمي بيني منو ؟
چرا ازم پس مي گيري  شباي با تو بودنو  ..
صدا نمي کني منو .. چرا ازم بي خبري ؟
چقدر بايد  گريه کنم ... چرا من و نمي بري ؟
تشنه تر از اشکم و باز ..
در انتظار هق هقم .. براي بخشيدن من بيا بيا ... به بدرقم ..
تمام لحظه هاي من سيا شده به دست من
دروغ خنده هاي من حقيقت شکست من
مي خوام صدات کنم ولي کمم براي گفتنت
لبم يه قطره خواسته از ... چشمه ي دور و روشنت
بگو نترسم از خودم .. که با تو التهاب نيست
بگو که در پناه تو .. فرصت اضطراب نيست

صدا نمي کني منو
چرا ازم بي خبري
چقدر بايد گريه کنم .. چرا منو نمي بري ؟

 

 

گفتی که گنه کنی به دوزخ برمت

                        این را به کسی گو که تو را نشناسد

نوشته شده در 89/07/23ساعت 9:12 توسط محسن اصغری| |

 

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم تو را مانم تو اشک  مرا مانی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانش مرا  3Jokes_07 از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به آدم سجده کرد 

 تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
مثل شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

 

نوشته شده در 88/09/06ساعت 0:13 توسط محسن اصغری| |

 

اشك را گفتم: چرا مي ريزي اي ديوانه؟   گفت: روزن اميدي از اين گوشه پيدا كرده ام !   

این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

آن بانگ بلند صبح گاهی
وین زمزمه‌ی شبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم،این ترانه از توست

من انده خویش را ندانم ندانم

این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

-------------------------------------------

من گریه شمع شام تار تو                    تو خنده صبح راستین من

من پای طلب در آستان تو                 تو دست دعا در آستین من

از آتش شمع خویش آگاه است        پروانه خوب نازنین من

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در 88/09/05ساعت 23:23 توسط محسن اصغری| |

 

حس خوبی دارم به تو که نزدیکی                    می شه دستاتو گرفت توی این تاریکی

می شه تا اخر عمر با خیالت سر کرد              می شه عاشق موند و عشق رو باور کرد

تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه است     عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست

من توی اغوشت گرم بودم یا سرد                  کاش شب می فهمید روز باور می کرد

بغض یک دنیا رو از دلم کم کردی                   من فقط من بودم منو ادم کردی

عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم         اگه یادم باشی زود بر می گردم

ای خدایی که برام تو شبا فانوسی               هول می شم وقتی منو می بوسی!

نوشته شده در 88/08/10ساعت 1:22 توسط محسن اصغری| |

 

من اناری دانه می کنم

به دل می گویم

خوب بود این مردم              

دانه های دلشان پیدا بود    ((سهراب سپهری))  

               http://www.agris.ir/PortalJahad/rtl/SimplePage.aspx?PorId=1&id=1273&ln=Fa

 

 

 

نوشته شده در 87/12/16ساعت 0:37 توسط محسن اصغری| |

http://www.marliko.blogfa.com/cat-26.aspx

از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند     

چون خویش را گم می کنم خود را هویدا میکند

در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی

چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند

چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد

یک چند دل در پیچ و تاب کلبه اش جا می کند

آینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو

یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند

نوشته شده در 87/12/16ساعت 0:23 توسط محسن اصغری| |

خدایاببین غرق در اشک و آهم        غریقی نشسته به موج نگاهم

ببین در دل شب نشان از تو جویم      هوای تو دارم سخن با تو گویم

تو این جان عاشق به من داده ای       دلی چون شقایق به من داده ای

بیادت همه شب دل من خدایا            در این سینه خسته چون نی بنالد

نیستان جانم به بانک جرس خوان     بخون خفته اکنون که تا کی بنالد

خدایا من این بار سنگین غم را        به عشق تو بر دوش جان می گذارم

     من آن مرغ سرگشته شب نوازم که درباغ هستی نوای تو دارم 

نوشته شده در 87/12/14ساعت 1:25 توسط محسن اصغری| |

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

نوشته شده در 87/11/30ساعت 0:11 توسط محسن اصغری| |

 


با سلام خدمت فرشته های خوب

بی مقدمه دلم گرفته است     می شود برای من کمی دعا کنید      

                             یا اگر خدا اجازه می دهد

                                                                            یک کمی برای من خدا خدا کنید

مثل اینکه باز هم حواس دل نبود

 

جانماز سبز من دوباره گم شده

                                                شب رسیده توی آسمان ولی

                        رد پای روشن ستاره گم شده

خوش به حالتان فرشته ها

          هر کجا که خواستید می پرید

          روی ابر ،  روی باد....   روی شانه های ماه

آسمان هم از شما همیشه راضی است


می روید..          بی گناه..   بی گناه..  بی


گناه

راستی فرشته ها....

   آن طرف کنار لحظه های دوردست

            روزهای آسمان چه شکلی است؟

کاش می شد ای فرشته ها

راه خانه ستاره را به من نشان دهید

یا که از فراز قله های نور

                        دستی از دعا برای من تکان دهید

راستش دلم ....

مثل یک نماز بین راه          خسته و شکسته است

راه آفتاب بسته است

 

کاشکی نمازهای صبح من قضا نمی شدند

دست های من از آسمان جدا نمی شدند

مانده روی دست های من

         دست های بی قنوت ...             لانه های عنکبوت...

ای فرشته ها به دست های من کمک کنید

دست های کوچکی که اشتباه می کنند

یا به قول بچه ها گناه می کنند

بگذریم.....

پیچک کنار پنجره

نور ماه را مثل نرده ای گرفت و رفت

آخرش به آسمان رسید

                        یک سبد ستاره چید

                                                من ولی هنوز هم چقد کوچکم

ماه مثل سیب روشنی

روی شاخه های آرزو نشسته است

نردبان من شکسته است

راستی فرشته ها ...

غول ها چراغ های کوچه را شکسته اند

هر کجا که می روم

فکر می کنم که در کمین رفت و آمدم نشسته اند

ای فرشته ها که تا همیشه روشنید

 یک چراغ هم برای من بیاورید

ای فرشته ها فرشته های خوب

ای که پای غصه های من نشسته اید

 

                    حرف های من هنوز مانده است

          هیچ کس هنوز شعر های دفتر دل مرا نخوانده است   

نوشته شده در 87/10/25ساعت 22:45 توسط محسن اصغری| |

 

تو ندیدی هرگز

قطره ی اشکی را

که نهان کردم من

تا به شادی دل تو از دل من دور شود

نشنیدی هرگز

هق هقی را که نهان کردم من

تا به شادی دل تواز دل من دور شود

و نگفتم هرگز

(( دوستت دارم )) را

تا به شادی دل تو از دل من دور شود

اما کاش

می دیدی و میگفتم و باور داشتی

دوستت دارم من

تا به شادی دل من از دل تو دور می شد

نوشته شده در 87/09/21ساعت 12:22 توسط محسن اصغری| |

باز دیشب حالت من حالتی جانکاه بود

 

تا سحرسودای دل با ناله بود و آه بود

 

چشم شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم

 

ور نه از طوفان روح من خدا آگاه بود

 

صحبت از ما بود و من در پرده کردم شکوه ها

 

شرم رهزن شد والا ّ اشک من در راه بود

 

کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند

 

سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود

 

سوختم از آتشت،خاکسترم بر باد رفت

داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود 

نوشته شده در 87/09/21ساعت 12:18 توسط محسن اصغری| |

 

 

Please don’t be "sheep 

                      A research flock at U.S. Sheep Experiment Station near Dubois, Idaho                                                                           

    انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد !

چگونه می تواند؟!

مگر انسان هایی که عمر را بی چرا،

به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند

و پوزه در خاک دارند

وغرق در آب

                و علف اند

اینها که "گوسفندان" دوپایند !

                                 "دکتر علی شریعتی"

 

 

 

 

 

نوشته شده در 87/09/05ساعت 23:5 توسط محسن اصغری| |

لحن لطیف عاشقی

مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می کرد و جای پایش که برساحل افتاده

 بود را دید، اما جای پای دیگری نیز بو د . به خداوند گفت این جای پای کیست

 که همیشه با من است .خداوند گفت :فرزندم رد پای من است که همیشه همراه

 توست .مرد بقیه روزهای زندگیش را از نظر گذراند و لحظات بحرانی و سختی

 را در سال زندگیش دید که تنها رد پای خودش مانده . از خداوند پرسید :خدایا

 در این شرایط سخت و بحرانی که من به تو نیاز داشتم ، چرا نیستی ؟

گفت این درست لحظه ایست که من تو را به آغوش کشیده بودم و این است که

 جای پای من بر ساحل نمانده است و مرد با نگاهی خیس خداوند را

می نگریست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد.

نوشته شده در 87/09/05ساعت 22:56 توسط محسن اصغری| |

  اگر با چاقوی معنا ، واژگان عشق را پاره پاره کنیم می شود:

"عـ"..لاقه، "شـ"...دید، "قـ"...لبی.

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

وتنها اثاث آن عشق است

 اگر ای عشق پایان تو دور است دلم غرق تمنای عبوراست       

   برای قد کشیدن در هوایت دلم مثل صنوبر ها صبور است

در یک کلام :

عاشق ، خداوند را زیر مردمک نرم و نازک معشوق خویش می فهمد ودر زیر زبان

 دلش او را می چشد و پیوسته به زندگی با لبخندی سبز می نگرد و نشانه اش این

 است که از ناله ی بلبل پریشان می شود.

 

نوشته شده در 87/08/30ساعت 11:0 توسط محسن اصغری| |


:قالبساز: :بهاربیست:



ونوس حشره خوار - آژانس مسافرتی - گویا آی تی - تک تمپ - پنجه آفتاب | بک لینک - مطالب جدید - گرافیک - وبلاگ